شيخ ذبيح الله محلاتى

311

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )

شد كه بخواند مردم را به راه رشاد و سداد و نهى نمايد از فساد پيوسته نور او درخشان گردد و نام او محمد باشد و گويا مىبينم كه بعد از ولادت او فرزندى متولد شود كه مساعد و يار او باشد و در حسب و نسب به او نزديك باشد و اقران خود را هلاك گرداند و شجاعان جهان را بر زمين افكند دلير باشد در معركها و شيرى باشد در ميدانها او را ساعدى باشد قوى و دلى باشد جرى و نام او است امير المؤمنين على آه آه از روزى كه او را ببينم و زهى مصيبت مرا از وقتى كه با او در يك‌سو نشينم پس شعرى چند از روى تحسر ادا نمود و گفت هيهات جزع كردن چه سود بخشد در امرى كه البتّه آمدنى است سوگند مىخورم بآفرينندهء شمس و قمر و آنكه بسوى اوست بازگشت بشر كه راست گفته است سطيح در آنچه بشما گفته است از خبر فصيح پس نظر تند بسوى ابو طالب و عبد اللّه افكند و عبد اللّه را پيشتر ديده بود و مىشناخت زيراكه عبد اللّه در سالى با پدرش عبد المطلب بيمن رفته بود پيش از آنكه آمنه را به عقد خود درآورد و نور رسالت از جبين او مفارقت نمايد و در قصرى از قصور يمن نزول فرموده بود چون زرقا را نظر بر آن صدف گوهر نبوت افتاد از آرزوى لقاى كريم او دل از دست داد و كيسهء زرى برگرفته از غرفه خود فرود آمد و بسوى عبد اللّه شتافت و سلام و تحيت كرد و پرسيد كه تو از كدام قبيله مىباشى از قبايل عرب كه از تو خوش‌روتر هرگز نديده‌ام گفت منم عبد اللّه بن عبد المطلب بن هاشم ابن عبد مناف سيد اشراف و اطعام‌كنندهء اضياف زرقا گفت اى سيد من آيا تواند بود كه يك جماع با من بكنى و اين كيسه زر را بگيرى و صد شتر با بار خرما و روغن به تو بدهم عبد اللّه گفت دور شو از من چه بسيار قبيح است نزد من صورت تو مگر نمىدانى كه ما گروهى هستيم كه مرتكب گناه نمى شويم و شمشير خود را از غلاف كشيد و بر او حمله كرد زرقاء گريخت و خايب برگشت به منزل خود در آن حال عبد المطلب وارد شد و شمشير برهنه در دست عبد اللّه بديد سبب سؤال كرد عبد اللّه قضيه زرقاء را بعرض رسانيد عبد المطلب گفت اى فرزند آن زن كه